پوری بنایی – مهستی – رامش – پوران
منوچهر – مهستی - عارف
مهستی و گوگوش
پ . ن قبل از اینکه در فکر داشتن وبلاگی باشم این عکسها رو داشتم بنابراین اگر این عکسها رو جایی دیدید،لطف کنید به من اطلاع دهم تا منبعش رو هم متذکر شوم.
فوریه 16, 2008 بدست gajamoo
پوری بنایی – مهستی – رامش – پوران
منوچهر – مهستی - عارف
مهستی و گوگوش
پ . ن قبل از اینکه در فکر داشتن وبلاگی باشم این عکسها رو داشتم بنابراین اگر این عکسها رو جایی دیدید،لطف کنید به من اطلاع دهم تا منبعش رو هم متذکر شوم.
نوشته شده در شاهنشاهی, شخصی, عکس | 4 دیدگاه
این قدر از این ادم مزخرف بدم میاد که حد نداره از ادمایی که احساس میکنن دیگه اخرشن ودومی ندارند متنفرم
راستی من یک مدتی نبودم تو باغ نیستم مگر قرار نیست تو توی سایت گجمو 2 شروع به فعالیت کنی پس چرا هنوز این جا مطلب میذاری
سلام.
خوش اومدی مشتری پرو پا قرص وبلاگ.
والله قرار بود،اما چون وردپرس به اشتباهش پی برد،دوباره اجازه فعالیت رو به من داد و تو اون وبلاگ چیزی نخواهم نوشت.
واسه روز مبادا خوبه.
افتخار دادید ندا خانوم.
موفق باشید.
خوش اومدی وردپرسی عزیز.
متشکرم.
افتخار دادی.
با عرض سلام و خسته نباشید به گجموی عزیز و گرامی . روایتی از شیخ بهائی و پیر پالان دوز مینویسم و تقدیم به ……………….. یک روز شیخ بها در بازار قدم میزد و پیر مردی را دید که مشغول دوختن پالان پاره مردم بود و از این راه امرارمعاش میکرد.شیخ دلش به حال پیرمرد سوخت و جلو رفت وگفت سلام سپس دستش را به پالان پیرمرد زد و بلافاصله از طرف غیب پالان پیرمرد پر شد از سکه های اشرفی.پیرمرد وقتی این حرکت شیخ را دید ناراحت شد و فریاد زد چکار کردی؟یالا سکه ها را بردار که بدرد من نمیخورد.شیخ گفت من نمی توانم سکه ها را غیب کنم.پیرمرد چوب دستی خود را به پالان زد و سکه ها غیب شدند و رو به شیخ گفت تو که نمی توانی غیب کنی چرا ظاهر میکنی؟شیخ بها فهمید پیرمرد صاحب علم و کمالات بسیار است.شیخ به پیر پالان دوز گفت از این لحظه تو در تمام دارائی من شریک هستی و باهم زندگی می کنیم.مدتها گذشت یک روز شیخ در حیاط خانه مشغول سائیدن کشک بود به فکر رفت ودر عالم رویا زندگی بسیار مرفه و زن زیبائی داشت.پیرپالان دوز وقتی وارد خانه شد و شیخ را در ان حال دید سریع به عالم رویای شیخ رفت و به شیخ گفت مگر ما با هم شریک نیستیم شیخ گفت بله شما خود تقسیم کن.پیرپالان دوز همه دارائی را تقسیم کرد تا رسید به زن زیبا .شیخ گفت این زن همسر من است.پیر گفت باید تقسیم شود.هرچه شیخ گفت این زن همسر من است و نمی شود تقسیم کرد .پیر پالان دوز زیر بار نرفت.سپس شمشیر از غلاف بیرون کشید و شمشیر را با تمام قدرت خواست بزند که……..شیخ یهو از جا پرید . پیر پالان دوز گفت…. عمو کشکت را بساب ….. هر که از گجموی عزیز ایراد میگیرد برود کشکش را بسابد. ببخشید مرتضی جان طولانی شد . ارادتمند شما محمد
خوش اومدی آقا محمد.
جداً زیبا بود و بی نهایت لذت بردم.
لایق این همه محبتتون نیستیم.
گل پسرت،بهنام خان عزیز رو از طرف من ببوس.
افتخار دادی.
كسشعر نگو
خوش اومدی آقا الیاس.
چشم.