Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2007

بازی امروزه تیمی رو که سکاندارش شما بودید، دیدم، نوشتم «بودید» چون فردای بودنت، نامعلومه،اما مطمئن باش از دلها بیرون نخواهی رفت.
آقای حجازی،جز تیم ملی هیچوقت فوتبال رو از نوع تعصبش،نگاه نکردم و با اینکه سالهاست در این تهران زندگی می کنم، جز استادیوم تختی (بندرانزلی) پا به هیچ ورزشگاه پایتختی برای دیدن فوتبال، نذاشتم،اما تا دلت بخواد بخاطر دیدن فوتبال، اون هم نشستن پای تلویزیون، کسری کار خوردم و جریمه شدم،خصوصاً بازیهایی که سر مربی اون شما بودید.
ناصرخان،تیم محبوب من ملوان بندرانزلیه،چه اون بالا بالاها باشه،چه اون پایین پایینها و جالبتر اینجاست که دومین تیم محبوب من،پرسپولیسه نه استقلال(قرمزته) و همهُ اونایی که دارن این مطلب رو می خونند هیچ سنخیتی درنوع رابطهُ مثبت، بین من وشما پیدا نمی کنند،وهیچ معادله ای رو هم نمی توانند بر آن بنویسند.
ناصرخان، زمانه، زمانهُ غریبیست، و خدا نکنه بر حسب اتفاق ورق برگرده،همه ازت رو بر می گردونند،کسی زحمات گذشته ت رو یاد نمی کنه،کسی نمیگه حجازی برای اسقلال چه ها کرد، کسی نمیگه…..

ناصر خان،مرا هیچ کاری با استقلالت نبوده ونیست اما نه تنها شما،بلکه همهُ اونهایی که از بیرون بازی امروز استقلال را دیدند،اطمینان شون بیشتر شد که باخت های مشکوک استقلال، توطئه ای بیش نبوده و نیست،همه هم می دانند که پشت این قضیه آقای قلعه نوعی (برای اولین بار تو طول زندگیم پته ریزون می کنم) که دیگه با تیم ملی هم کارش تموم شده،قرار داره و بس.

آقای ناصر حجازی، آینده ثابت خواهد کرد که من چه گفتم و شما برای استقلالت چه ها کردید و بدان با رفتنت از استقلال از قلب خیلی از ایرانی ها که طرفدار استقلالت هم نیستند،بیرون نخواهی رفت.

Read Full Post »

دههُ اول هر ماه قمری : نوشتن دعا جهت محبت و عشق و تسخیرالقلوب و ازدواج

دههُ دوم هر ماه قمری : نوشتن دعا برای زبان بند و بستن شهوت مردان و خواب بندی

دههُ سوم هر ماه قمری: نوشتن دعا برای جدایی و کدورت و دشمنی و تخریب و آوارگی

Read Full Post »






Read Full Post »

کلاس اول ابتدایی بودم و عزیز دردونه! دردونه بودنش به خاطر این بود که بعد از 3 دختر،سر وکلهُ من پیدا شده بود و طبق گفته های خودشان،واسه دنیا اومدنم تو اون دهات جشن 2500 ساله گرفته بودند و….. بگذریم، مادرم یا پول رو دوست داشت و یا اینکه دوست نداشت وقتی بزرگ شدم،لاابالی در بیام(هنوز کشفش نکردم) بنابراین وقتی از مدرسه می اومدم یک زنبیل که توش یک ظرف پر از باقالی پخته بود، می داد دستم که یالا بدو ببر وبفروش. اوایل خوشم نمی اومد چون تو دهات مون،وضع ما بد نبود ونیاز به این کار نبود،اما چون بچه بودم و خجالتی و هم اینکه زورم به مادرم نمی رسید(الان هم نمی رسه) مجبور بودم که اون باقالی رو ببرم و بفروشم.

باقالی دارم،باقالی تازه،باقالی گرم،بدو بیا اینجا و…….. آخه اونوقتا از این تیزر تلویزیونی ویا تبلیغات زیر نویس خبری نبود که کمی هزینه کنم و واه خودم مشتری بیشتری جمع کنم، تازه این بلندگوهای نون خشکی هم، نو ظهور بود وگران… هی، چی بگم،سرتون رو درد نیارم،چند تا محله رو با اون زنبیل لعنتی که سنگین هم بود (جثه بچگیم خیلی کوچیک بود) می چرخیدم تا همه رو بتونم بفروشم،آخه کی جراُت داشت همه شو نفروشه!!؟

باقالی اونوقتا هر کیلو 25 ریال بود و معمولاً روزی یک کیلو می فروختم و حدود 70 ریال هم سود می کردم،آخه اونوقتا نه تنها تو دهات مون بلکه تو همه جای ایران70 ریال خیلی پول بود(پول تو جیبی اکثر بچه ها 5 ریال بود). کم کم مشتری های من زیاد شدند و من هم چون مزهُ پول در آوردن رو چشیده بودم(خیلی خوشمزه است خصوصاُ مثل شهرام جزایری پول در بیاری ویه مقدارش رو هم بدی به رییس روسای مملکتی واسه تبلیغات). وای داشت اصل ماجرا یادم می رفت،پولی که از فروش باقالی به عنوان سود،می موند مال من نبود و همش می رفت تو جیب مادرم، و جالب اینجا بود که حساب هم سرش می شد(سواد نداشت) و می دونست که مثلاً امروز 2 کیلو باقالی پخته بردم با چقدر پول بر می گردم. یه روز تو راه فروختن باقالی بود که چشام افتاد به یه ملودیکا تو یه مغازه کتابفروشی بنام امیرکبیر(الان هم هست) وای مگه می تونستم ازش چشم بردارم(لذت نواختنش رو تو خونه عمه از یاد نبرده بودم) با زنیبل رفتم تو کتابفروشی وقیمتش رو پرسیدم. 70 تومان. کله ام سوت کشید و چون کار می کردم، می فهمیدم 70 تومن چقدر زیاده و اون پول رو جور کردن چقدر سخت تر ومهمتر اینکه از کجا معلوم بود که وقتی اون پول رو جور کردم، ملودیکا رو کسی نخریده باشه!؟

خواستم به مادر بگم،اما ترسیدم، چون می دونستم اگه بگم اولین کارش خوردن یه کتک حسابیه، از قید گفتنش گذشتم،اما می تونم به جراُت قسم بخورم که شب وتا صبح نخوابیدم،همش فکر،فکر،فکر….. مگه میشه راه حلی پیدا نشه!!؟ با پدر رابطه نداشتیم،یعنی اون بنده خدا اصلاً تو خونه نبود تا رابطه ایی بوجود بیاد،5 صبح می رفت سر کار و شب دیر وقت می اومد خونه که اون هم بیشتر اوقات خواب بودیم ویا اگه بیدار، یه کتاب قصه داشت که برای مادر می خواند و یا به قصهُ ساعت 10 شب رادیو گوش می داد (واقعاً همه داستان های قصه شب زیبا ودوست داشتنی بود)………… تصمیم گرفتم از فردا هم مقدار حجم فروش باقالی رو زیاد کنم و هم کم فروشی کنم (مثل الان که هر کی هر جوری دلش می خواد رو جنسش قیمت می ذاره)، هر روز به مشتری ها که بیشتر اوقات بچه هایی تو سن و سال خودم بود، باقالی کمتر تو ظرفشون می ریختم و همون کاسه ای 5 ریال رو ازشون می گرفتم(خدا منو ببخشه) و پول اضافی رو هم به مادرم نمی دادم و هر روز کلی مسافت رو با پای پیاده طی می کردم تا ببینم اون ملودیکای خوشگل و صورتی رنگ من هست یا نه!؟
نمیدونم چند روز یا چند هفته طول کشید تا تونستم اون پول رو جور کنم،اما خلاصه جور شد و رفتم به طرف کتابفروشی که تا منزل ما 5 کیلومتر فاصله داشت،هر چقدر راه می رفتم،مگه می رسیدم! انگار نه انگار که این مسافت رو هر روز برای دیدن ملودیکا طی می کردم، مسیر راه واسم طولانی شده بود،اما به هر قیمتی که بود،رسیدم به کتابفروشی،نگاهی به ویترین کردم،دیدم سرجاشه،(قیمتها بر خلاف امروز ثابت بود) 70 تومن رو دادم واصلاً واسم مهم نبود که بابت اون پول چه سختیهایی کشیده بودم،مهم این بود که اون ملودیکا الان مال من بود، قشنگ در آغوشش گرفتم، یه حس عجیبی از خوشحالی در وجودم بوجود اومده بود که الان هم نمیتونم وصفش کنم، شروع به نواختن کردم(مثل الان که ساز می زنند و پول می گیرند) اما واسه دل خودم،برام نبود کی دور وبر من نفس می کشید،چشام جز اون ملودیکا،چیز دیگری رو نمی دید و چشام جز صدای دلنشین ودلنواز اون،صدای دیگری نمی شنید.
از پسر عمه هوشنگ(7 سال بزرگتر از منه) یک آهنگ از ستار که اون موقع مال سریال غریبه بود،یاد گرفته بودم،که داشتم می نواختم و با اینکه الان مطمئن هستم تو راه خونه،با بلند نواختن،خودم رو تابلو کرده بودم، اما واسم مهم نبود…
داشت از نواختن لذت می بردم که یک مرتبه یادم اومد اون ملودیکا رو چه جوری ببرم خونه؟ کجا قایمش کنم؟ اصلاً بردمش خونه،من که تو خونه نمی تونم ازش استفاده کنم و……..؟
به بن بست رسیده بودم که نزدیک کلیسا رسیدم، کنار دیوار کلیسا بوته بزرگی بود،اطرافم رو خوب نگاه کردم و ملودیکای عزیزم را اونجا قایم کردم و با نگرانی اینکه مبادا کسی اون رو پیدا کنه،به طرف خونه حرکت کردم.
از اون روز به بعد اشتیاقم به فروش باقالی بیشتر شد،چون هر روز با خیالی راحت و دور از چشم مادر،ملودیکای عزیزم رو ملاقات می کردم و از نواختنش لذت می بردم.
یادم نمیاد چه مدت این ملودیکا رو داشتم، اما هرچی بود،خاطرات داشتنش هیچوقت از ذهنم بیرون نرفته و نخواهد رفت، خصوصاً روزی که با اشتیاق بیشتر از همیشه به سراغش رفتم و دیدم نه اون بوته کنار دیوار کلیسا هست و نه اون ملودیکای قشنگ و صورتی من، و خدا رو گواه می گیرم که هر وقت پا به شهر خود میذارم، از کنار اون کلیسا رد میشم، ت شاید بار دیگراون ملودیکای صورتی رنگم رو اونجا ببینم.

Read Full Post »






این نامه ها رو که بچه ها با افکار بچه گانه شون واسه خدا نوشتند،یکی از دوستان واسم با ایمیل فرستاد و احتمال میدم که منبع داشته باشه،بنابراین هر کسی آدرس منبع رو میدونه،لطف کنه واسم یادداشت بذاره تا حقشون ضایع نشه
پیشنهاد: اون دسته از دوستانی که احساس کردند بخاطر فیلترشکن توی وبلاگم،احتمال بسته شدن وبلاگم زیاده و پیشنهاد دادند که id خودم رو تو یاهو واسه add بدم، پیشنهادشون رو با دیده منت پذیرفته و در صورت تمایل منو add کنن تا………. خدا بزرگه،نگران نباشید
gajamoo@yahoo.com

Read Full Post »

راستش رو بگو،چی تو رو کشوند؟
مضحک بودن موضوع یا اصل بودن قضیه؟
فکر نمی کنی ارزش امتحان کردن داره؟
اگه جوابت نه هست،چرا داری تا آخر این مطلب رو می خونی؟
گنج و دفینه همیشه و در همه دوران بوده وهست و اون زمان که فلزیاب نبود،فکر می کنی،مردم برای پیدا کردن گنج چیکار می کردند؟
از یک خروس سفید که البته از نوع ماشینی نباشه
اگر گنج و یا دفینه ای داری و نمیدونی که در کجاست، 700 بار در گوش این خروس سفید بخوان دال و سپس این خروس را رها کن،مطمئن باش این خروس تا سر گنج رفته و همانجا می ایستد
امتحان کردنش ضرری نداره

Read Full Post »

عاشق کسی هستی؟
به اون صادقانه عشق می ورزی؟
دوست داری اون هم مثل تو،به تو عشق بورزه؟
پس با طهارت باش و 21 دانه فلفل سیاه (عطاری ها دارند) بگیر و بر هر دانه اش یک بار سوره انا انزلنا فی…. بدون ذکر بسم الله به نیت محبوب خودت بخوان و همهُ آنها را به همین نیت در آتش بریز، عجائب بینی

Read Full Post »

Older Posts »