Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘داستان’ Category


ابوالهول یا بهتر بگویم اسفنکس » نام واقعی او بود » موجود عجیبی بود که سر انسان و هیکل شیر داشت و مدتها مردم تب را مورد آزار و اذیت خود قرار داده بود. ابوالهول که موجود مؤنثی بود بوسیله هرا مامور شد تا مردم تب را که مرتکب جنایتی شده بودند،از بین ببرد. او معماهای عجیبی طرح می کرد و جواب آن را نیز می خواست و بالطبع چون کسی قادر به پاسخ دادن سوالاتش نبود،ابوالهول آنها را از هم می درید و می خورد. به این ترتیب اهالی تب در کمال بدبختی و ترس و وحشت بسر می بردند تا عاقبت اعلام گردید که هرکس بتواند جوابگوی این موجود عجیب باشد به پادشاهی تب برگزیده خواهد شد.
در همین اثنا اودیپ وارد تب گردید و به مقابله با این موجود پرداخته و معماهای او را حل کرد. اسفنکس که هرگز انتظار چنین واقعه ای را نداشت خود را از کوهی به زمین انداخته و کشته شد.
پ . ن روایتی دیگر وجود داشته که اودیپ ابوالهول را کشت.
پ . ن مجسمه ابوالهول یکی از عجایب هفتگانه جهان و در مصر واقع می باشد.

Read Full Post »

این کتاب مشهورترین اثر دیوید هربرت لارنس نویسنده بزرگ انگلیسی است که در سال 1928 انتشار یافت و بلافاصله نسخهُ سانسور نشدهُ آن در انگلستان و امریکا توقیف شد.
بعداُ در فلورانس و فرانسه نسخه هایی از آن چاپ شد و در دسترس علاقه مندان قرار گرفت. حتی نسخهُ سانسور شده این کتاب،داستان بی پرده ای از عشقهای جسمانی و هر آنچه که موجب ایجاد لذت برای انسان می شود،بود.
شوهر خانم چترلی در جنگ برای همیشه علیل شد و با فلج شدن کمر به پایین بدنش،بصورت انسان منفور و عمیقی درآمد که وجودش هیچگونه لذتی برای زنی همچون لیدی چترلی ندارد. مالرز » Mellors » شکاربان،نخستین فاسق خانم چترلی نیست،اما کیفیت آشنایی و احساسی که نسبت به هم دارند،عشق گناه آلود آنان را استثنایی کرده است.
بزودی در میان افتضاح و رسوایی های حاصل از این عشق،خانم چترلی با شوهرش روبرو می شود و به او خبر می دهد که صاحب فرزندی خواهند شد.
لارنس عشق خانم چترلی به ملرز را عشقی مقدس می داند،چه بوسیله آن،او توانسته است تمایلات باطنش را جامه عمل بپوشاند و در نتیجه هر آنچه را که خواسته،کرده است.
(بیشتر…)

Read Full Post »

خداوند بنا به خواهش شیطان به او اجازه می دهد تا درستی و راستی فاوست،خدمتگزار خدا را آزمایش نماید. مفیستو فلس » Mephistopheles » با فاوست سالخورده معامله ای می کند. اگر فاوست حتی برای یک لحظه هم با این معامله موافقت کند،روح از تنش پرواز خواهد کرد.
فاوست دوباره جوان می شود و با مفیستو فلس به مسافرت می رود تا از تمام لذایذ زمینی برخوردار گردد. (بیشتر…)

Read Full Post »

این نمایشنامه که در سال 1879 توسط هنریک ایبسن نوشته شده است و یکی از مشهورترین آثار نویسنده مذکور می باشد که در کریستیانا » Christiania » و در مدت سه روز از ایام هفته میلاد مسیح، اتفاق می افتد.

توروالد هلمر » Torovald Helmer » که حقوق دانی خودبین ولی با وجدان است،به تازگی در بانک ترفیع رتبه پیدا کرده و همسرش نورا » Nora » که زنی زیبا،موبور و ظاهراً نادان و بوالهوس است،احساس می کند که آنها می توانند در جشن کریسمس قدری ولخرجی کنند. هلمر که با نورا همچون بچه ای رفتار می کند و او را » جوجه کاکلی » می نامد،وی را آگاه می سازد که بیشتر مواظب باشد،چون همیشه پول از پنجه های او سهواً خرج می شود،ولی نورا مداماً تقاضای پول بیشتری می کند.
خانم لیندن » Linden » یکی از دوستان بیوه و پیر نورا به او می گوید که خبر ترفیع شوهرش را شنیده و از نورا می خواهد که کاری در بانک شوهرش برای وی پیدا کند. نورا با غرور به دوستش می گوید که او هم پول زیادی بدست آورده است.
هلمر در نخستین سال ازدواجش بسیار مریض و علیل بود و برای نجات زندگیش باید مسافرتی به ایتالیا می کرد. نورا پول لازم را قرض کرد ولی به هلمر گفت که ارث کمی از پدرش به ارث برده است. او ترتیبی داده تا نزول پول را از بابت کرایه لباس هایش و گاهی با یافتن کارهای پنهانی از شوهرش بپردازد،ولی حالا قرض ادا شده است. هلمر موافت می کند که کار آقای نیلز کروگستاد » Nils Krogstad » را که حقوق دادن مرموزی است و محکوم به جعل اسناد شده،به خانم لیندن دوست نورا تفویض نماید،ولی کروکستاد همان مردی است که نورا از او پول قرض کرده بود و او نورا تهدید می کند که اگر کارش را از دست بدهد موضوع قرض را برای شوهرش فاش خواهد نمود. او همچنین متوجه می شود پدر نورا که قرار بود پای سند قرض را امظاء کند،در آن زمان مرده بود است. نورا سرانجام قبول می کند که امضاء پدرش را جعل کرده و سعی می کند شوهرش را متقاعد نماید که کروگستاد را که سعی می کند اعتبار خود را در اجتماع بدست آورد،در شغل خود نگه دارد ولی هلمر می گوید که کروگستاد یک کلاش جاهل است و در تعویض او اصرار می ورزد.
خانم لیندون که از دوستان قدیمی کروگستاد محسوب می شود قول می دهد که از طرف نورا از او خواهش و تمنا کند ولی ناگهان در می یابد که او از شهر رفته بیرون رفته است. در همین ضمن کروگستاد نامه ای به هلمر نوشته و تمام جریان را تعریف می کند و به این ترتیب نورا کاملاً مایوس می شود. او نامه را در جعبه نامه ها می یابد،اما نمی تواند بنحوی آن را از بین ببرد،چون کلید جعبه پیش شوهرش است. او هر کاری که ممکن است می کند تا مانع از خواندن آن نامه توسط شوهرش شود. 
آنها به یک مجلس بالماسکه در آپارتمان بالائی می روند. در این جشن یکی از دوستانشان دکتر رانک » Ranlk » نیز با آنهاست. دکتر می داند که در حال مرگ می باشد و لذا نومیدانه سودای عشق نورا را در سر می پروراند. نورا لباسی ایتالیایی می پوشد و تارانتلا » Tarantella » می رقصد و سعی دارد صورت ظاهر را حفظ کند و حتی المقدور ناراحتی اش هویدا نگردد.
در یک حالت یاس و نومیدی او تصمیم می گیرد که اگر (بیشتر…)

Read Full Post »

از امروز می خوام مختصری از شاهکارهای ادبی و نمایشی جهان،بطور اختصار برای شما پست بذارم که امیدوارم متوجه شما قرار بگیره.

ژان کریستف یکی از بزرگترین رمان های قرن بیستم است. ژان کریستف کتابی است در ده جلد که خلاصه کردن آن » غیرممکن » است. آنچه در زیز می آید تنها اشاره ایست به هر یک از جلدهای این کتاب عظیم و انسانی قرن بیستم. (بیشتر…)

Read Full Post »

گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاکستر سرد تبدیل می کند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی کنم داستانی است که از زمان کودکیم شروع شد.
(بیشتر…)

Read Full Post »

این اعترافات یک مرد است که از زندگی خود بستوه آمده و دلیل اختیار یک معشوقه را برای شما شرح می دهد.
وی اکنون نیز با زن و رفیقه اش وقت می گذراند و به زنش هم علاقه دارد ولی می گوید زنم باعث شد که من با زنی دیگر نیز گرم بگیرم و از این نوع زندگی نیز احساس لذت نمی کنم.

این است اعترافات یک مرد :
مردی هستم که در حدود 35 سال از عمرم می گذرد،ده سال است که ازدواج کرده ام،از همسرم که اکنون در حدود 30 سال دارد،دارای سه فرزند گشته ام.
اوایل زندگی ما عالی می گذشت،پس از یکی دو سال یک زندگی آرام و یکنواختی را شروع کردیم که فقط وجود بچه ها باعث نشاط و گرمی اهالی خانه می شد. من قصد داشتم تا عمر دارم نسبت به زن و زندگیم وفادار بمانم و حال که علت داشتن یک رفیقه را که به من لذت می بخشد برای شما شرح دهم شاید به من حق بدهید و مرا زیاد گناهکار نشمارید. لذتی که زنم بخوبی می توانست برایم فراهم سازد.
بگذریم،پس از چند سال دیگر از آن زندگی آرام خانوادگی خبری نبود. 3 بچه دور و بر ما را گرفته بودند و زنم نیز که وجود بچه ها او را خسته و عصبی کرده بود،تبدیل به زنی بد اخلاق،زود رنج و غرغرو گشته بود.
من حق می دهم که سه بچه برای خرد کردن اعصاب یک زن کافی است ولی تقصیر زن من بود که حاضر نبود برای نگاهداری آنها یک پرستار حسابی با حقوق گران تری استخدام کند،زیرا وی فکر می کرد با استخدام یک پرستار ارزان و برداشت بقیه حقوق تعیین شده برای یک پرستار خوب برای خودش، استفاده بیشتری برده است.
این عصبانیت آنقدر ادامه یافت تا جایی که صبحها که از منزل خارج می شدم،دعوای سر صبحانه مرا ناراحتمی کرد. ولی می خواهم یک موضوع را اعتراف کنم و در این مورد نیز می توانم بگویم که هر مردی نیز چنین احساس می کند.
صبح که یک مرد از خانه خارج می شود،اولین کس و چیزی را که از یاد می برد،زن و زندگیش است و ظهر نیز تا چند ثانیه قبل از ورود به خانه یک بار نیز بیاد آنها نمی افتد،پس باین ترتیب یک مرد حتی اگر با دعوا نیز از خانه خارج شده باشد ظهر موضوع را فراموش کرده است،زیرا آنقدر گرفتاری کار و غیره او را مشغول می دارد که موضوع نزاع خانوادگی در درجه آخر قرار می گیرد ولی زن که از صبح تا ظهر در خانه با بچه یا بدون آنها گذرانده،تمام وقت بیاد حرفها و مشاجره صبح است و پیش خود می گوید،چنین و چنان می کنم و خلاصه موضوع را آنقدر برای خود بزرگ کرده که تا ظهر خیلی شدیدتر و ناراحت تر از دست شوهرش عصبانی است،حال خودتان مجسم کنید مرد بخانه برگشته، و موضوع را فراموش کرده ولی با اولین نگاه به همسرش،که قیافه ای عبوس و اخمو گرفته است،همه چیز را بخاطر می آورد انوقت خستگی، گرسنگی و گرفتاری های خارجی همه چیز را بیشتر از آنچه هست،احساس می کند و کار دعوایی که ممکن بود اثری از آن بجای نماند،بالا می گیرد.
باید بگم که تمام مردها از قیافه عبوس و اخموی همسر در خانه بیزارند و این درست همان است که یک معشوقه هرگز انجام نمی دهد.
صحبت گرسنگی و ورود مرد بمنزل شد. ما مردها با شکم گرسنه گاهی حتی منکر همه چیز می شویم،ما می خواهیم بمحض ورود به منزل غذای گرمی رو برویمان قرار دهند و حاضر نیستیم دقیقه ای بانتظار غذا بنشینیم ولی کمتر زن خود آدم باین موضوع توجه دارد،حتی یک دقیقه!
زن من درست در دقایقی که منتظر حاضر شدن غذا هستم از این در و آن در صحبت می کند،از کفش بچه ها که پاره شده،شهریه مدرسه و یا پول اضافه و غیره حرف می زند. یک مرد در آن لحظه با شکم گرسنه،خسته و اعصاب خورد،ناگهان بیاد قرضها و سفته ها و پولهایی که بابت اقساط باید بپردازد، می افتد و فکر تهیه آنها اشتها را نیز از او می گیرد،در صورتی که یک رفیقه همیشه بیشتر از همسر برای انسان خرج می تراشد
ولی این درخواست همیشه پس از صرف غذا و روشن کردن یک سیگار است. (بیشتر…)

Read Full Post »

Older Posts »